تبليغاتX
کفشدوزک پرتقالی


























کفشدوزک پرتقالی

تقدیم به تک ستاره ی هفت آسمانم...


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


سلام عزيز دلم................

اونقدر دوستت دارم كه نميدونم حتي چي بايد بگم....

فقط اينو ميدونم كه تو فردا داري مياي....



امشب شبيه كه شيرين تا صبح بيدار موند..... آخه ميدونست كه يه فرهاد تو راهه ...

فرقش با فرهاد اون اينه كه به جاي ه حرف ز  توي اسمشه.... اسمش هست فرزاد....

اما باز يه فرهاده كه خيلي از فرهاد اون عاشق تره آخه عشقش فقط محدود به يك نفر نيست

فقط شيرين رو دوست نداره بلكه عاشق همه ي دنياست عاشق همه ي موجواته....

آخه وقتي كه دو ساله ميشه سهراب همه ي عشقي كه داره .... همه ي شاعرانگيشو ميسپاره به اون كه ما تنها نباشيم و

ميره پيش خدا.....

34 سال پيش قصر شيرين نوراني عشق متولد شدن تو ميشه....

تويي كه چشمات براي آروم شدن درياها كافيه....


 


بعضے ها سنشان به این حرف ها قد نمے دهد


بعضے ها عقلشان


مטּ اما ؛


دوســــــــــــــــــــــــــتت دارم . . . ....




فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


تولدت مبارك عزيزززززززززززززززززززززم


اميدوارم هميشه همه جا در هر شرايطي بهترين باشي از هر نظر...

هميشه بدون كه عاشقتم.و......

دنيا و تموم سختي هاي زندگي فقط با نگاه تو قابل تحمل و البته ستايشه !

فداي چشمات بشم....


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



هميشه پر از شادي باشي.... تويي كه شادي آفريني

نميدوني اصلا از اول بهار خوشحالم وقتي ياد تولدت ميفتم...

همين حس اينكه تو هستي بهم آرامش سرشار از عشق ميده...

يه خوشحالي بي نظير...

چقدر خدا رو دوست دارم كه تو رو بهمون داده.....


تو كه صداي ايراني....

عزيز دل مني....

 





فونت زيبا ساز
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
ْ‌

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:58 توسط محیا| |

زن سينه هاي برجسته نيست
موي مش كرده
ابروي برداشته
لبان قرمز نيست
زن لباس سفيد
شب باشكوه عروسي
بوي خوش قورمه سبزي
هوس شب هاي جمعه
قرار هاي تاريكي
كوچه پشتي توي يك ماشين نيست
زن خون ريزي
كمر درد ماهانه
پوكي استخوان
يك زن پا به ماه
حال تهوع
استفراغ
درد هاي زايمان
مادر بچه ها نيست
زن وجود دارد
قدرت دارد
روح دارد
قدرت...جسارت
پا به پاي يك مرد
زور دارد
زن هميشه همه جا حضور دارد
و اگر تمام اينها يادت رفت
تنها يك چيز را بخاطر داشته باش
هنوز هيچ مزدي پيدا نشده
كه در ايران بخواهد
جاي يك زن باشد!
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 19:19 توسط محیا| |

گفت

عاشق پروازم …

بال پروازم شو

بال پروازش شدم

…پرید…

و دیگر برنگشت

تو دروغگو نیستی من حواسم پرت است...گفته بودی دوستم داری بی اندازه...

خوب که فکر می کنم تازه می فهمم بی اندازه یعنی چه!!!!



لازم نیست مرا دوست داشته باشی
من تو را
به اندازه‌ی هر دومان
دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 18:20 توسط محیا| |

کـــــــــاش هیـچـوقــت 

آرزو نمی کردم 

که کفش های مــادرم . . . 

اندازه ام شود !!!



نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 15:31 توسط محیا| |

دل‌تنگم

مثل مادربزرگ بیسوادی که

هوای بچه اش را کرده

ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 19:20 توسط محیا| |

اون رفت؟ واسه همیشه؟

او رفت ولی نه طبق قانون وداع یک بار فقط به شیشه پنجره زد.

ای کاش بهش میگفتم که خیلی دوسش دارم.

شاید ..............

شاید مال من میشد


تمام ارزو های خود را ورق میزنم
و در کمینگاه امید
به ابهام یخ بسته ای مبدل شده ام
به کدامین گناه
هنوز هم باد
فریاد های عصیان مرا زوزو میکشد؟؟؟؟؟


نگران اشک‌هایم نباش !
از لبخندم بترس
که معنایش اشک‌های فردای توست............!


تبعـید آدمـ بهــانـه داشتــ ،



یکــ سیـبــ !



امــــا مـن



هنـــوز نـمیـدانــم چـــرا



بــی بهـــانـه از قلــبتــ تبعیــد شــدمـ !



از دوســـت داشتن



تــــــــا داشتــــــــــــــن



یک دنـیـا فاصلــه است ....




بی اعتمادم!
این روزها
به این روزها
این روزهایی که صداقت
گناهی است نا بخشودنی
ودروغ در لباس مصلحت
چه حقیقتی شیرین وگوارا می شود
وچه خود خواهانه
ترسیم می کنیم
مرز
میان دروغ و
حقیقت
ومصلحت
ومن گم می شوم میان این همه.......



آرامتــر تكــانـش دهیــد...

مـَـرگ مَغـــزی شُــده...بــایـد زودتـــر دفــن شــود...

چیـــزی بــَرای اِهـدا هـــم نــدارد...

اِحســـاسَـــم استــــ !

تــــا همیـن دیــروز زنـده بـــود

خـــــودمــ دیـــدمــ ،

كِســـی لِهــــش كــــــرد و رَفــتـــــ..!



خـــوبـــم ! ... مـــاننـــد هـــر روز همیشــه خـــوبـــم ! ...

گاهی آدم احتیاج داره یکی بیاد بزنه رو شونهش و بگه : هی رفـ ـیـ ـق!

از چیزی ناراحتی؟

اونوقت آدم برگرده:

آره رفیق،ازهـمه چـی ...!


نمی دانم این روزها

تو دیر به دیر یادم می کنی یا من زود به زود

دلتنگت می شوم .....


تو آنجا من اینجا

همه راست می گفتند

تو کجا من کجا؟؟؟؟!!!!!


نمی دانم این روزها

تو دیر به دیر یادم می کنی یا من زود به زود

دلتنگت می شوم .....
!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 15:30 توسط محیا| |

گل‌های باغچه

همه دیشب شکفته‌اند.

از کوچه‌ی ما گذشته بودی؟


پروازِ هیچ پرنده‌ای را

حسرت نمی‌برم

وقتی قفس

چشم‌های تو باشد



هرکہ بمن میرسد

بوے قفس میدهد

جز توکہ پر میدهے تا بپرانے مرا




نوش دارو میخواهم...


اگر بمیرم...


می آیی...؟!




همیشه حرف از رفتن هاســــــــــت کاش کسی با آمدنش غافلگیرمان کنــــــــــــــد !!





دلم می خواهد ویرگول باشم تا وقتی به من می رسی کمی مکث کنی



گناه نکرده تعزیر می‌شوم

حال آ‌ن‌که تو

با هزار شیشه‌ی شرابْ در چشم‌هایت

آزادانه در شهر قدم می‌زنی!




این‌جا...

پاییز می‌بارد از آسمان

و من،

دارم سر می‌روم از باران.

مگر تو کجای جهانْ آه کشیده‌ای؟!





هیچ عینکے ...

دورے تـــــــــــــــو را ...

نزدیک نمے کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند.....







کاش دستم به دستت میرسید تا تمام فاصله ها را پل بزنم




بزای دیدن تو
هربار که نمره ی عینکم
بالاتر می رود
باید نزدیک تر شوی
کاش کور می شدم!




نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 22:2 توسط محیا| |

ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﻩ ﺯﻣﻮﻧﻪ
ﺗﺎ ﭘﯿﺮﺍﻫﻨﺖ ﺭﺍ ﺳﯿﺎﻩ ﻧﺒﯿﻨﻨﺪ

ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ!!!


دنـیـای تـو رنـگارنـگ اسـت

و دنیـای مـن سیـاه

انـتـخـاب سـختـی نـیـست

یـک رنـگی ِ مـن

بـه تـمام دنـیـایـت می ارزد


+ مرا ببخــــش اگر به تو پیــــله ام ، قــــدری ... قدری تحمل کن !! پروانـه میشوم .


انگشتانم که لای ورقهای دیوان حافظ می رود "دلم"می لرزد امابه خواجه سپرده ام امیدراازدلم نگیرد دلم می خواهدهمیشه بگوید: "یوسف گمگشته بازآیدبه کنعان غم مخور"



خیـالـت

دور مـرا خـط کشیـده اسـت

مـن تـا هـنوز به تـو می انـدیشـم

دریـن حـصر خـانـگی


از روزی می‌ترسـم ، که وقتی بهم میگه ؛ دوستت دارم ، یاد ِ تــــو بیوفتم ...!


بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ...
بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ...
گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ...
اما بیشتر وقتا سکوت ...
واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه ...



ببخش که برگ هایت را لگد کردم .
ببخش که مرگت را می بینم اما کاری از عهده ام بر نمی آید .
ببخش که چوب های خشکت را در آتش ;سوزاندم تا گرم شوم.
خاطرات زیادی با هم داشتیم ببخش ببخش که تو را رها می کنم
و به سراغ زمستان می روم ... من رفیق نیمه راه نیستم این تقدیر تو است که، می میری!

و اما پاییز به من می گوید:
خداحافظ انسان، من نمی میرم در این دنیا من همیشه بوده ام و خواهم بود.
تو مرا ببخش که; یک بار دیگر رفتم و با رفتنم; یک پاییز دیگر از عمرت را با خود بردم.
من رفیق بدی نیستم این تقدیر تو است.!!!



به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من خودم را از خودم ساخته‌ام
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان.

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى.

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که مرا می‌خواهى یا نه.


به افتخار گاندی





چقدر تلخ است

بعد از سال ها انتظار....

نیمه گم شده ات را کامل بیابی...






هر وقتاز کسی جدا شدی بهش بگو برای همیشه خدا حافظ،هرچند با این کار قلب اونو میشکونی و ناراحتش میکنی ولی از انتظار نجاتش میدی


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 17:34 توسط محیا| |

سوت مے زد و راه مے رفت . . .


گمان کنم

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــاشق شده بود


قــــــــطار...........




هر کی به ما رسید مال یکی دیگه بود! مالکین محترم خواهش میکنم معشوقه هایتان را جمع کنید از این وسط تا بچه مردم روشون حساب نکن:D


میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد


مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی



           میلاد مسیح ور به همه ی دوستان تبریک میگم     

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 23:58 توسط محیا| |

 - حمید آریایی,حاج سعید  آنتی بصیرت,یادش بخیر


امشب داشتم با مامان حرف میزدم که یه دفعه یه چیزی توی ذهنم جرقه زد 

اول دبستان که بودم یه همکلاسی داشتم که کچل بود و مقنعش میچسبید به سرش و

قشنگ ته سرش دیده میشد و آقتاب که میخورد روشن تر میشد!

یادمه عینکی هم بود اما ابرو هم نداشت

خیلی مظلوم و خوب هم بود .... همیشه دور و بر من میپلکید و من دوست داشتم باهاش مهربون باشم

تا همه دوسش داشته باشن.... نمیدونم آخه همچین جوی بود .... نمیخوام از خودم تعریف کنم اما من با هر کی که خوب بودم همه باهاش دوست میشدن .... قیافه اون با توجه به چیزایی که گفتم برای ما ها که هر چیزی رو ندیده بودیم عجیب میومد و من فهمیده بودم که اون مو نداره اما هیچوقت به روش نیاوردم ...

من خیلی حس خاصی نسبت بهش داشتم..... تا اینکه یه روز یکی از بچه ها مقنعشو کشید و سر گرد و کچل اون وسط کلاس همه رو اول به تعجب و بعد به خنده های از ته دل وادار میکرد

اما من تنها کسی بودم که نمیخندیدم.... احساس کردم که یه پارچ آب یخ رو سرم خالی کردن ....

ما همش 6-7 سالمون بود .... اما اون دختر وقتی دید همه دارن بهش میخندن لبخند زد و از کلاس رفت بیرون و فقط من بودم که  دنبالش رفتم و صدای گریشو از توی دستشویی مدرسه شنیدم...

تا امروز شاید دیگه به این مسئله فکر نکردم و شاید اصلا یادم رفته بود آخه روز بعد از اون ماجرا طبق قرار قبلی من از اون مدرسه رفتم و حس تنهایی و بی پناهی رو توی چشمای معصومش خوندم...

تلخ بود اون نگاهی که به یک دوست کوچولو خیره موند و من گرمی نگاهش رو پشت سرم حس کردم

اما بچه بودم و تا امروز دیگه یادم نبود.....

و حالا که بزرگ شدم .... فهمیدم دوست کوچولوی من سرطان داشت....

حالا که علایم رو میدونم .... حالا که از نزدیک دیدم .... فهمیدم ....

 - حاج سعید  آنتی بصیرت,دنیای سبز,


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 23:57 توسط محیا| |

کاش گاهی مرد بودم
می شد تنهاییم را به خیابان بیاورم
سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مردم نباشم
کاش گاهی مرد بودم
می شد شادی ام را به کوچه ها بریزم
با صدای بلند بخندم
و هیچ ماشینی برای سوار کردنم ترمز نکند...

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 20:23 توسط محیا| |

بهر تو ام كشند و تو آهی نمی‌كنی
ای سنگدل نه آه، نگاهی نمی‌كنی


تازگی ها چشمانم،

نقش دلم را به عهده گرفته اند

برای دیدنت

هر روز تنگ تر می شوند



کاش چشمانت اینجا بود

شبم را خوش،

روزم را ، به خیر می کرد



آمــــــــــــــــدنت را یـــــــــــــــادم نیســــــــــــــت،

بی صـــــــــــــدا آمـــــــدی بی آنکه من بــــــــــدانم،

بی اجازه مـــــــــــــاندی بی آنکه من بـــــــــــــخواهــــــــــــم...،

اما اکنون با ذره ذره وجودم مـــــــاندنـــــــــت را تمـــــــنا می کنم،

مـــــــــهمــــان ناخوانده ی قلبــــــــــــــم،

بـــــــــــــمــــــــــان که مـــــــــاندنــــــت را سختـ دوســــــــتـــــــ دارمـــــــ...



صبــ ـ ـ ـ ـر یکــــــ دروغ بزرگـــ است چون سالهاستـــ که با

غـــــوره ها کلنجار میـــــــــروم اما حلوا نمی شونــــد...



نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 22:45 توسط محیا| |

هنوز دروغ هایت را در گنجه دارم

گاهی باورشان می کنم

و باز عاشقت می شوم ...!!!


ایـن شعر ها را بـایـد گذاشت در ِ کـوزه

و آب شـان را خـورد ؛

... وقتــی هنــــــــــوزعـرضـه ندارند

تـو را عـاشـق کنـنـد





نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 21:21 توسط محیا| |

گاهی سرم را بالا می گیرم تا آسمان مرا فراموش نکند
تا ابرها بدانندکه وقت باریدن است
تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را...

ومی گریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک...



وقتی میـــروی حواست باشـد " حتماً خدانگهــــــدار بگویی ! " تا خدا حواسش را بیشتر به من بدهد ... آخر میدانی خــــــــــــدا به هوای تو مرا رها کرده است ...




خدایا..!!
..
کاش اعتراف کنی..
جهنمی در کار نیست..
برای ما....
همین روزهای برزخی زمینی کافیست..



وقتـــی مــــــرا " شمــــا " خطابــ میکنی!
منــــی که تـا دیــــروز عـــــــــــزیز دلـتــــــــ . بودم
درد دارد ،
درد
.



اینجا من ی هست



که عصرهای پاییزی را دوست دارد با تو. ....



به اعتبار دستهای گرم و گامهای استوارت.....



پا به پایم قدم می زنی؟






چقدر نیستی!



حوصله ات از این همه نبودن



سر نمی رود؟؟؟




بگـــذار آغوشم بـــرای همیشه یخ بـــزند . . .



نمی خواهم کـــسی شـــال گردن اضافی اش را



دور گـــردن احســـاسم بیاندازد . . . !





دلم تنگ شده است برای کودکی هایم...


و اشک هایی که بند می آمد


با یک ، آب نبات ِ چوبی ...!







نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 20:51 توسط محیا| |

ســـرم را شاید بتوانند گـــرم کنند دیگران
اما وقتی تـــو نیستی
هیچ کس نیست دلـــم را گرم کند


مرا در بین شهر ِآغــوشت ، چنان برگیر که راه ِ خانه ام را گم کنم ، دیگر ...


 اینجا سرزمین واژه های وارونه است: جایی که گنج، "جنگ" می شود درمان، "نامرد" می شود قهقه، "هق هق" می شود اما دزد همان "دزد" است درد همان "درد" و گرگ همان "گرگ



 بارانی ات را بپوش و در آغوشم بگیر...ابر،ابر گریه دارم!!‏



به هـر که می گویـم

"تـــــو"

به خـــودش می گیـــرد

نمـی دانـد

بـــــرای مــن

هیچـــکس

"تــــو"

نمــی شـود...!






حالا که فصل باران است

تو هم روز و شب بر دقایقم ببار

به زیر چتر سکوت می روم و منتظر می مانم

فقط ببار

بارانی از جنس حضور

.

..

...
نترس سقف دلم از نم باران نخواهد ریخت ...



آمده ام!

اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌

کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،

اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...


بی تــــــو

بهشت

جهنم می شود

جهنم
جهنم می ماند

بی تو عددی نیستند دیگر

عجایب هفت گانه





این همه حسود بودم و نمیدانستمــــــــــ . . .

به نسیمیـــــــــــ که از کنارتــــــــ موذیانه میگذرد . . .

به چشمـــــــ هاییــــــــ که نگاهتـــــــ میکند . . .

به افتابیـــــ که فقط تلاشــــــــ گرمــــــ کردنـــــ تو را دارد . . .

حسادت میکنمــــــــ . . .

من انقدر عاشقمــــــــ که به طبیعت بدبینمـــــــــ . . .

طبیعت پر از تنفســــــــ ادمی استـــــــ

که مرا وادار میکند حسادت کنمــــــــ . . .

به تنهایی امـــــــــ . . .

به جهانـــــــــ . . .

به خاطره ی دوریــــــــ ازتو . . .

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 20:29 توسط محیا| |

کابوس میدیدم از خواب پریدم که به اغوش تو پناه ببرم

افسوس...............

یادم رفته بود که از نبودت به خواب پناه بردم

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 14:20 توسط محیا| |

خــــــ ـ ـ ـ ــــ ـــلاء


در فضا نیســــــــــــــــت


در آغـــ ـــ ـ وش من است


که خالـــــــــ ـ ــــ ـــــ ــــــــــ ـ ـ ـ ـــــــی شده


از تــــــــــــــــــــــــــــو........................!






می گویی دوستت دارم

بعد با دیگری می بینمت........

می گویی بدون من می میری

بعد سال ها بدون من با خوشی می مانی ......

می گویی همیشه با من روراستی

اما...........

عزیزم!

لااقل كمی صادقانه دروغ بگو....

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 17:31 توسط محیا| |

روز جهانی کوروش کبیر، که منشورش کهن ترین بیانیه حقوق بشر در جهان و سند سربلندی و افتخار نه تنها ایرانیان، بلکه همه مردم آزاد جهان است را تبریک میگویم

بقول کوروش بزرگ، بشود که دلها شاد گردد

گوگوش

7 آبان روز بزرگذاشت کورش بزرگ رو به همه فرزندان این بزرگ مرد شاد باش میگم

خیلی خوشحالم که هر سال آریایی های بیشتری این روز بزرگ رو در میابن

این روز رو در تقویم هایتان بنگارید

حال میخواهند آرامگاهش را از بین ببرند یا نامش را از کتاب های درسی فرزندانمان پاک کنند

کجاست کسی که بتواند نام مقدس کورش بزرگ را از قلب های فرزندانش پاک کند؟

پدر کاش آنحا بودم و به پاهایت بوسه میزدم....

به امید روزی که همه ی ایرانی ها .... ما خواهر و برادر ها دست در دست هم در خاکی که از ذرات

تن او تشکیل شده است بایستیم و فریاد بزنیم آنگونه که آرش زد رستم فرخزاد زد کاوه و بابک زدند

زنده باد آوای کورش....

http://mihanyar.persiangig.com/_2__Cyrus_the_Great_tomb.jpg

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 23:12 توسط محیا| |

از بلندای افكارم ؛

سقوط میكنم

در پرتگاه های یك شب عمیق

عمیق ...

مثل زخم هایم


جهنـــــمی بپــــا میـــکند

دلــــــم

وقـــــتی

شـــــــعری بیــــــاید و

تــــو

میــــــان آن نبــــاشــــی...............!

اینجا هوا بارانیست

دلم بودنت را فریاد میزند

.

.

.

قدم زدن در این هوای پاییزی را

رفتن زیر بارانی که قطره هایش تمام وجودم را خیس میکند

.

.

.

وجودی که از آن توست

.

.

.

میبینی؟

حتی آسمان اینجا نیز دلتنگ توست

بارش باران بهانه است برایش

چشمانش خیس است...


باران پاییز

و

میز شامی که

منو تو مهمانش هستیم

.

.

.

و قدم زدن زیر باران

بدون چتر

بگذار خیس شویم

بگذار باران منو و تو را بشوید

با هم یکی کند

دلهایمان را

.

.

.

دستان خیست را میگیرم

بوسه میزنم

دلم هوای بودنت را دارد.......



بادبادک رویاهایم بند بندش از هم باز شده

منتظر یک تلنگر است

تلنگری از باد

تا از هم دور شوند

حتی رها تر از باد....

خدایا

خط و نشان دوزخت را برایم نكش

جهنم تر از نبودنش

جایی را سراغ ندارم ..

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 12:6 توسط محیا| |

آغوشَـــتـــ غـــــــاری استـــ    که وســـــوسهــ میکنــد مرا    برای پیــــــــامبر شدنــــ !!!"

بردیا کورش زاد , koorosh_pedar

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 22:45 توسط محیا| |

دیروز مامان اومد توی مدرسه و کارم داشت

میخواستم همراش برم که درس ها اجازه ندادن!

حالم گرفته شد و نشستم سر کلاس دوباره ولی آرامش نداشتم

تا اینکه در کلاس باز شد و بچه ها داد زدن محیا مامانت

با خوشحالی از کلاس رفتم بیرون که مامان بهم گفت اومده دنبالم که ببرم ......

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای داشتم میفتادم کف سالن از خوشحالی و هیجان

عشق من.........................................................................

دیشب دوباره تو رو دیدم

توی راه که میومدم.... دستام یخ کرده بود و میلرزیدم

یعنی حقیقت داشت....

دیدار دوباره تو اونم وقتی که خیلی دلتنگتم....

باورم نمیشد....

وقتی هم که رسیدیم.... دوباره همون اضطراب قدیمی.....

و دیدن چشمهای مهربون تو..........

باز پریشونی و .....

فدای خنده های خسته ات.....ممنون که اومدی....ممنون که هستی.... ممنون که عشق منی

خیلی دوستت دارم.... خیلی زیاد....

دیشب من خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم.... البته خوشبخت ترین عاشق روی زمین بودم

زیر یه آسمون زیبا ..... با تو..... با حرفهای شیرین و مهربون تو....

خیلی دوستت دارم

توی آسمون هم که آینه گذاشته بودن و تصویرت میدرخشید اون بالا و یه ستاره کوچولو هم کنارش بود

که فکر کنم من بودم! البته نه اینکه من ستاره ام ها! نه ! چون کنار تو بودم!

آخرش اونطوری که میخواستم تموم نشد ولی تو ببخش....

من که دیدمت و قلبم یه انرژی فوق العاده به دست آورد

عاشقتم.....همیشه بهترین بمون.....


نگاه میکنم نمیبینم چشم مرا هوای تو پر کرده

گوش میکنم نمیشنوم گوش مرا صدای تو پر کرده

ای چشم من بدون تو نابینا ای گوش من بدون تو ناشنوا

با من بمان همیشه بمان با من.... با من بمان همیشه بمان .... با من...






    





    

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 10:24 توسط محیا| |

عَزیز تَرینَم

سَخت اَست هِنگامِ وِداع

آنگاه که دَر می یابی

چِشمانی که دَر حالِ عُبور اَست

پاره ای اَز وُجودِ تو را با خود خواهَد بُرد.

دستــهایمــــ را بـــرای تـــو می نویســــم

بـــرای تـــو !

کـــه در تیــــر راســــ نگاهتــــ نیســتمــــ

بـــــرای تـــــو !

کـــه چشمانتــــ افقــــ را رجـــ می زنـــد

مــــرا مــــی خوانـــــی ؟



چه بی تابانه می خواهمت ای دوری ات آزمون تلخ زنده بگوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!

بوی پیراهنت این جا...

دست در کوچه

و بستر حضور مأنوس دست تو را می جوید.

"شاملو"



برای تو..


برای چشمهایت !


برای من ..


برای دردهایم !


برای ما..


برای این همه تنهایی...


ای کاش خــــــــــــدا کاری بکند ...!!..

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 12:18 توسط محیا| |

عَزیز تَرینَم

سَخت اَست هِنگامِ وِداع

آنگاه که دَر می یابی

چِشمانی که دَر حالِ عُبور اَست

پاره ای اَز وُجودِ تو را با خود خواهَد بُرد.

دستــهایمــــ را بـــرای تـــو می نویســــم

بـــرای تـــو !

کـــه در تیــــر راســــ نگاهتــــ نیســتمــــ

بـــــرای تـــــو !

کـــه چشمانتــــ افقــــ را رجـــ می زنـــد

مــــرا مــــی خوانـــــی ؟



چه بی تابانه می خواهمت ای دوری ات آزمون تلخ زنده بگوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!

بوی پیراهنت این جا...

دست در کوچه

و بستر حضور مأنوس دست تو را می جوید.

"شاملو"



برای تو..


برای چشمهایت !


برای من ..


برای دردهایم !


برای ما..


برای این همه تنهایی...


ای کاش خــــــــــــدا کاری بکند ...!!..

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 12:17 توسط محیا| |

`بار`ان“

`بها`نه`ای“بود` `که`زیر`چترمن`تا“

انتهای“کوچه“ `بیایی `کاش`نه`کوچه`

`انتهایی`داشت`و`نه` `باران`بند`می آمد“…

.......

چقدر دلم برات تنگ شده.....


نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 12:25 توسط محیا| |

بعضی وقتها حس میکنی قلبت رو دارن فشار میدن

نه حوصله کسی رو داری نه میخوای تنها باشی....

صدای answering و ویبره های پی در پی sms

هیچ کدوم برات مهم نیست ....حتی خودت هم نمیدونی چی میخوای....

نه دیگه حوصله دوستای صمیمیت رو داری و نه میخوای صدای برو بکس فامیل و آشنا رو بشنوی

حالت از اراجیف بی معنی با نمک نماها بهم میخوره

و فقط به یک چیز فکر میکنی...

دنبال یه نفر میگردی و برای یکی مینویسی که ازت دوره و برای دیدنش باید چشماتو ببندی

پس تو رو خدا انقدر منعم نکنین از بستن چشام

خسته ام.... بی حوصله ام....عاشقم.....................


نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 14:56 توسط محیا| |

چه کلمهـــ مظلومــ ــی استــــــ



" قسمتـــــ "




تمــ ــامـــ تقصــ ـــیرهــ ــایـــ مــ ــا را به عهدهـــ می گیــ ــرد ...!!


نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 9:44 توسط محیا| |

پدر
برایش مانده دست هایی چروکیده و قامتی که بدون عصا راست نمی ماند
اما
هنوز هم وقتی می گوید " درست می شود "

تمام دل نگرانی هایم رنگ می بازد

برای پدر هایی که واقعا پدر بودند...............! همان هایی که من هرگز نداشتم.....!


من بودم و

تو

و یک عالمه حرف…

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چقدر وزن دارد…





مدت هاست تنها چیزی که مرا یاد تو می اندازد

طعنه های دیگران است!

شاید اگر این " دیگران " نبودند

تو زودتر از اینها برای من مرده بودی




مینویسم دوستت دارم و

قایمش میکنم

تو به درد زندگی نمیخوری

تو را باید نوشت و گذاشت

وسط همان شعرها و قصه هایی

که ازشان آمده ای...

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 23:20 توسط محیا| |

زیباست ، اما

ایستگاهِ خوبی نیست پاییز !

پنجره را باز کن

دست هایم را بگیر

باید

تا بهار

بدویم ...





این روزهــــــــــــا ……


یـــا بــه تـــو می انــدیشم،


یـــا بـــه این مـی اندیشم، کـه چــــرا !؟


بـــــه تــــو مـــی انـــدیشم ...!!





بعضی از آدم ها

نگاهشان
چشم هایشان
دست هایشان
انقدر مهربان است
كه دلت می خواهد
یك بار در حقشان نامهربانی كنی و ببینی
نگاهشان
چشم هایشان
دست هایشان
وقتی نامهربان می شود ، چگونه است
و در نهایت حیرت می ببنی
مهربان تر می شوند انگار !
بدیت را با خوبی
و نامهربانی ات را با مهربانی پاسخ می دهند

چقدر دلم تنگ است برای دیدن این آدم ها ...



(البته ناگفته نمونه من یکیشو دارم که در حد تیم ملی ماهه....)


نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 17:57 توسط محیا| |

امروز خیلی ترسیدم و خیلی حالم بد بود

ولی آخرش که صدای عشقمو شنیدم حالم دگرگون شد.......

فدای صدای مهربونت بشم من...


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 0:36 توسط محیا| |

چیزی شبیه به “معجزه” است.

وقتی هر شب به خیر می گذرد

بی آنکه کسی به تو بگوید

“شب به خیر




خسته ام ازتکرارِ شنیدن :

"< مواظب خودت باش > ! "

تو اگر نگران حال من بودی که نمیرفتی..

میماندی..

گاهی ،

فقط گاهی با یک نگاه ، با یک نفس ، شاید مواظبم بودی..

پس بگذار و بگذر ...!نگران من نباش



نگــ ـران "عـــ ـشق" هستــ ـم...

که بعــ ـد ما دنیا نگــ ـاه امیــ ـدش را از عشـ ـق مــ ـی گیــ ـرد

آدمی کـــه بـــی‌صدا قهــــر مـــی‌کـند ،

مـــی‌خــواهـد کـــه بــمانــــد،

کــــه دوبـــــاره بــخواهد،

کـــه دوبــــاره خــــواسته شـــود... !!!

وگرنـــه کـــه رفتن را بــــلد است



فرشته ی کوچک ،راه گم کرده ای مگر ؟


اینجـــــــــــــــــــــا


زمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن است


قلمرو انسانهای بی بال و پَر ِ حریـــــــص


گم شدن در بین شان


تاوان سنگیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنی دارد ...


این دست هم ...
حکم
حکم تو
فقط بازی با دلم را
تمام کن ... !

.



" دلــ " م گرفته ، به خود قول داده ام اما

برایتان ننویسم چه با " دلــ " م کردند ...



در این مکان انرژی منفی کولاک می کند.

ما را به بزرگی خودتان ببخشید. " دل " است دیگر...

گاهی می گیرد،

گاهی...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:0 توسط محیا| |

Design By : Night Melody